تبليغاتX
زهير

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

شب تار را روشنايي و زمستان سرد را گرما و خاموش كننده شعله طغيان و سركشي اوست.

اساس ظلم را بركندن و نهال زيباي عطوفت و مهرباني را نشاندن فقط به دستان نيرومند و لطيف او امكان پذير است.

وقتي او بيايد ديگر خبري از گرد و غبار ظلم و بي عدالتي در سرتاسرگيتي نخواهي يافت و ناله هاي جان سوز كودكان يتيم و كهنسالان بي رمق را حتي كنج ويرانه ها و تاريكي شبها نخواهي شنيد .

ديگر نداي ظلمت نفسي را براي آمدنش تآويلي نيست كه اگر ظلمي بر خواست بي ترديد در غيبت اوست.

چنانچه خود حضرت اين نويد را داده اند در جواب به يكي از ياران خود كه « ابي الله عزوجل للحق الا  اتماما و للباطل الا زهوقا»

[ اراده حتمي خداوند بر اين قرار گرفته كه دير يا زود پايان حق پيروزي و پايان باطل نابودي با شد]

اي تصوير مجسم حق و عدالت و اي نابود كننده ظلم و جنايت همچنان با خيل عظيم عاشقانت سحرگاهان چشم انتظارت هستيم و دست در دست هم شكوه به درگاه ايزد منان  بريم كه أين بقيةاله

برگرفته از:http://yaranemahdi.ir/pages.asp?PID=22

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 10:33 AM  توسط زنوزی  | 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

  از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

 او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

 وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

 سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!

به نقل از:

http://zana1386.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 9:16 AM  توسط زنوزی  | 
معتقدم که تخیل قویتر از دانش است.

و افسانه تواناتر از تاریخ است.

و رویا مقتدرتر از حقایق است.

و امید همیشه بر تجربه پیروز است.

و خنده بر هر درد بی درمان دواست.

و معتقدم که عشق قویتر از مرگ است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 1:59 PM  توسط زنوزی  | 

وقتي من یك كاري را دیر تمام مي كنم، من كند ھستم.
وقتي رئیسم كار را طول دھد، او دقیق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندھم، من تنبل ھستم.
وقتي رئیسم كاري را انجام ندھد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.
وقتي رئیسم این كار را بكند، او ابتكار عمل بخرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئیسم، رئیسش را راضي نگاه دارد، او ھمكاري مي كند.
وقتي من اشتباھي كنم، من نادان ھستم.
وقتي رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن ھستم.
وقتي رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي یك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من ھمیشه مریض ھستم.
وقتي رئیسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خیلي بیمار است.
وقتي من مرخصي بخواھم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتي رئیسم به مرخصي برود، باید مي رفت چون خیلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي دھم، رئیسم ھرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباھي انجام دھم، رئیسم ھرگز فراموش نمي كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:53 AM  توسط زنوزی  | 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

 اما به قدر فهم تو کوچک می شود

 و به قدر نیاز تو فرود می آید

 و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

 و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

 یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

 عقیمان را طفل می شود

 ناامیدان را امید می شود

 گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

 و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

 و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

 و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

 و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

به نقل از:  http://www.rainmm.blogfa.com 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 7:43 AM  توسط زنوزی  | 

از تاکسی پیاده شد از پسرک دست فروشی بسته ای کلوچه خرید و وارد سالن انتظار شد. سالن شلوغ بود وهر کس مشغول کاری

 باخود فکر کرد:چه دنیای خاکستری کاش دنیا کمی زیباتر بود.

 

تنها نیم ساعت فرصت داشت صندلی خالی پیدا کرد ونشست نگاهی به پاسپورتش انداخت ویک کلوچه برداشت در این هنگام متوجه شد مردجوان کناری هم یک کلوچه برداشت .زیر لب گفت واقعا"که....

 کلوچه بعدی را برداشت دراین هنگام مرد که در حال مطالعه بودنیز کلوچه ی دیگری برداشت بی آنکه توجهی داشته باشد. کمی عصبی شده بود با خود گفت شانس آورده از دنده چپ بلند نشده ام .

 

بعد از چند ثانیه باخود فکر کرد الان کلوچه آخر را برمی دارم تاحالش گرفته شود او به چه حقی به کلوچه هایم دست زد اما در این افکار بود که مرد کلوچه آخر رابرداشت نصف کردو نیمی راخورد نیمی را برای او گذاشت واز جایش بلند شد. حسابی کلافه شده بود با سرعت خود را ازآن محل دور کرد

 

کمی گذشت ... در هواپیما نشسته بود و به نظر خودش از دنیای خاکستری کمی فاصله داشت .تصمیم گرفت چندسطری کتاب بخواند ولی همین که درکیف دستی اش را گشود بسته کلوچه ای را که خریده بود دید خشکش زد....

 

او بود که از کلوچه های مرد برمی داشت و این مرد بود که باید ناراحت می شد اما در این دنیای خاکستری این مردبود که کلوچه هایش رابا او شریک شده بود.

آری دنیا از دریچه ذهنش خاکستری بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 7:57 AM  توسط زنوزی  | 

ويميك ها آدمك هاي چوبي كوچولي بودند كه آنها را نجاري به نام الي تراشيده بود . كارگاه نجاري او روي تپه اي مشرف به روستا واقع شده بود .

   هر يك از ويميك ها با هم تفاوت داشتند. بعضي دماغي گنده و بعضي چشمان درشتي داشتند. برخي بلند قد بودند و برخي كوتوله .بعضي كلاه بر سر شان مي گذاشتند و بعضي كت و شلوار مي پوشيدند . اما همه آنها توسط يك نجار تراشيده شده بودند و همه در يك روستا زندگي مي كردند .

    هر يك از ويميك ها هر روز همان كاري را مي كرد كه ويميك هاي ديگر مي كردند : آنها به همديگر برچسب مي زدند.هر يك از ويميك ها جعبه اي پر از برچسب ستاره طلائي و جعبه اي پر از برچسب خال خاكستري داشتند.آنها در كوچه پس كوچه ها و خيابانهاي روستا اين ورو آن ور مي شتافتند وبه همديگر بر چسب ستاره طلايي و يا برچسب خال خاكستري مي زدند.

      ويميك هاي خوش بر و رو، يعني آنهايي كه از چوب خوش تراش ساخته شده بودند و رنگ و رويشان قشنگ بود ، هميشه برچسب ستارة طلايي مي گرفتند . اما اگر چوب ويميكي خشن بود و رنگ و رويش رفته بود ويميك هاي ديگر هميشه به او بر چسب خال خاكستري مي چسباندند.

       ويميكهاي با  استعداد هم برچسب هاي ستارة طلايي مي گرفتند. برخي از ويميك هامي توانستند چوبدستي هاي بزرگ و سنگين را بالاي سرشان بلند كنند و يا اينكه از از روي جعبه هاي بزرگ بپرند . بعضي ها هم حرف هاي گنده گنده بلد بودند و برخي هم خوب آواز مي خواندند همه ويميكها به اينجور ويميك ها برچسب هاي ستاره طلايي مي زدند.

     سر و بدن بعضي از ويميك ها پوشيده از برچسب هاي ستارة طلايي شده بود هر وقت يكي ازاين جور ويميك ها ستاره مي گرفت ، به قدري احساس شادماني  به او دست مي داد كه بلافاصله كار ديگري مي كرد تا باز هم ستاره بگيرد.

    ساير ويميك ها كه كار چندان زيادي از آنها بر نمي آمد ، بر چسب هاي خال خاكستري مي گرفتند.

        پانچينللو يكي از ويميك ها بود او مي كوشيد مثل ديگران از روي جعبه هاي بزرگ پرش كند اما هميشه نقش بر زمين مي شد و موقعي هم كه نقش بر زمين مي شد ساير ويميكها دور و بر او را قرق مي كردند و بر چسبهاي خال خاكستري به او ميدادند.

بعضي اوقات كه پانچينللو زمين مي خورد بدن چوبيش آسيب مي ديد و مردم برچسب هاي بيشتري بهش مي چسباندند .

       در اين جور مواقع پانچينللو مي كوشيد با همه بهانه هاي احمقانه، زمين خوردنش را توجيه كند ، اما ويميك ها بلافاصله برچسب هاي بيشتري به اومي زدند.

      پس از مدتي پانچينللو به قدري برچسب خال خاكستري داشت كه اصلاً در كوچه و خيابان آفتابي نمي شد.او مي ترسيد كه باز كاراحمقانه اي همچون فراموش كردن كلاه يا پا گذاشتن بر روي چالة آب و غيره از او سر بزند تا مردم بلافاصله شروع به چسباندن برچسب هاشان كنند. در واقع،او به قدري برچسب خال خاكستري داشت كه مردم به محض ديدن او همين طوري به او نزديك مي شدند و بي آنكه علتي داشته باشند برچسبهاي خود را مي چسباندند.

      آدمكهاي چوبي حرفهاي همديگر را  تصديق مي كردند و مي گفتند « او مستحق اين برچسب هاي خال خاكستري است . او آدمك خوبي نيست»

     چيزي نگذشته بود كه پانچينللو حرف هاي آدمكها را باور كرد و پيش خود انديشيد : من يه ويميك خوب نيستم.»

          چند بار هم كه پانچينللو از خانه بيرون رفت ، دور وبر آدمك هايي كه همه برچسب هاي خال خاكستري داشتند پلكيد. او در بين اين جور ويميكها احساس راحتي مي كرد.

      روزي پانچينللو ويميكي ديد كه هيچ شباهتي با ويميك هاي ديگر نداشت . او هيچ برچسبي ،چه برچسب ستارة طلايي و چه برچسب خال خاكستري نداشت او فقط يك آدمك چوبي بود و اسمش هم لوسيا بود

اينطوري نبود كه كسي علاقمند به زدن برچسب به اونبود نه، مسأله اين بود كه برچسب هاي ديگران به او نمي چسبيد .بعضي ها لوسيا را به خاطر نداشتن برچسب تحسين مي كردند، به همين خاطر فوري جلو مي پريدند و مي خواستند يك برچسب ستاره طلايي به او بچسبانند اما برچسبشان نمي چسبيد و به زمين مي افتاد.برخي هم به خاطر اين كه او برچسب ستاره نداشت او را به ديده تحقير مي نگريستند و مي خواستند در يك چشم بر هم زدن يك برچسب خال خاكستري به بچسبانند، اما اين برچسب هم به او نمي چسبيد.

پانچينللو با خود انديشيد : اين جوري بودن دقيقاً همان چيزي است كه من مي خواهم من نيازي به بر چسب كسي ندارم .»به همين خاطر چند و چون قضيه را از لوسياي بي برچسب پرسيد.

     لوسيا پاسخ داد كه اين كار خيلي ساده است . « من هرروز به ديدن الي ميروم.»

«الي؟»

«آره، الي،همان نجاري كه مارا تراشيده.من هر روز به كارگاهش مي روم »

«چرا»

چرا چرايش را خودت پيدا نمي كني ؟ چرا بالاي تپه نمي روي ؟او هميشه آنجاست .»لوسياي بي برچسب اينها را گفت و در يك چشم بر هم زدن از نظر دور شد.

   پانچينللو گريست و گفت« اما او مايل به ديدن من نيست » لوسيا اين حرف او را نشنيد . به همين خاطر پانچينللو به خانه بر گشت . نزديك پنجره اي نشست و به تماساي آدمكهايي مشغول شد كه با گام هاي تند و كوتاه خود به اين طرف وآن طرف مي رفتند. و برچسب هاي ستارة طلايي و خال خاكستري به همديگر مي چسباندند.

 او با خود گفت : « اين كار درستي نيست .» و تصميم گرفت تا به ديدن الي برود .

    او از كوره راه تپه بالا رفت و قدم به كارگاه بزرگ نجار گذاشت چشمان چوبي او از ديدن اندازه وسايل گشاد شد . صندلي درست به اندازة قدو قواره او بود او براي ديدن ميز كار نجار مجبور شد كه نوك پنجه بايستد .

     چكش به اندازة بازوي او بود پانچينللو آب دهانش را به سختي قورت داد و پيش خود گفت « من اينجا نمي مانم» و برگشت تا به خانه برود .

 

ناگهان شنيد كه اسمش را صدا مي زنند : « پانچينللو»

صدا صدايي درشت و خشن بود .

پانچينللو ايستاد.

« از ديدنت خوشحالم پانچينللو بيا پيشم تا نگاهي به سر و رويت بيندازم .»

پانچينللو به آرامي برگشت و به صنعتگربزرگ نگريست و پرسيد :شما اسم مرا ميدانيد ؟

«البته كه ميدانم، تورا من ساخته ام »

الي خم شد و پانچينللو را از زمين برداشت و روي ميز كارش گذاشت . سپس در حالي كه بر چسب هاي خال خاكستري اورا به دقت بررسي مي كرد گفت :«م م م ... مثل اينكه زياد برچسب بد خورده اي.»

       « راستش ، من اينها را نمي خواستم ، الي . هرچي از دستم بر مي آمد كردم ، اما نشد»

«نيازي نيست كه در مقابل من از خودت دفاع كني ، بچه جان. براي من مهم نيست كه ويميك ها در مورد تو چه فكر مي كنند .»

«مهم نيست؟»

«نه مهم نيست . براي تو هم نبايد مهم باشد آنها كي هستند كه بخواهند برچسب بزنند. آنها هم ويميكي هستند مثل خود تو . آنچه آنها فكر مي كنند مهم نيست ، پانچينللو .آنچه من فكر ميكنم مهم است،و من فكر مي كنم كه تو واقعاً دوست داشتني هستي .»

پانچينللو خنديد و گفت : من ؟ دوست داشتني هستم ، آره؟ چرا؟مگه چي شده ؟ من نمي توانم تند و تيز راه بروم خوب نمي توانم بپرم .رنگ و رويم هم كه رفته چرا من اينقدر براي شما دوست داشتني هستم ؟

  الي نگاهي به پانچينللو انداخت ، دستش را روي شانه اي كوچك چوبي او گذاشت و به آرامي گفت : « چون كه تو مال مني . به همين خاطر هم دوست داشتني هستي.»

تا آن لحظه كسي پانچينللو را به آن چشم نگاه نكرده بود او نمي دانست كه در پاسخ حرف هاي استادش چه بگويد.

الي توضيح داد و گفت من هر روز به اين اميد بودم كه پيشم بيايي .»

آمدم چون يك آدمك بي برچسب در مورد شما با من صحبت كرد.»

«مي دانم.او درباره شما با من هم صحبت كرد. »

«چرا هيچ برچسبي به او نمي چسبد. »

«چون او ايمان دارد آنچه كه من فكر مي كنم مهم است ، نه آنچه را كه آنها فكر مي كنند. برچسبها تنها موقعي مي چسبند كه تو اجازة چسبيدن را به آنها بدهي.»

«چي؟ »

 «برچسبها تنها زماني مي چسبند كه انسانها به آنها اهميت بدهد. هر چقدر بيشتر به مهر و محبت من ايمان داشته باشي كمتر به برچسب ها اهميت مي دهي.»

  «مطمئن نيستم كه حرفهايتان را درست درك كرده باشم»

« درك خواهي كرد. اين كار فقط نياز به زمان دارد . شما برچسب زيادي داريد براي امروز همين قدر كافي است ، هرروز سري به من بزنيد تا به شما خاطر نشان شوم كه چقدر دوستتان دارم .»

الي پانچينللو را برداشت و روي زمين گذاشت ويميك كوچولو قدمي به طرف در برداشت بود كه الي گفت : «به خاطر داشته باش تو دوست داشتني هستي، چون تو را من ساخته ام و من هرگز اشتباه نميكنم . »

پانچينللو همين طور كه بطرف روستا مي رفت با خود انديشد :« فكر مي كنم كه راست مي گويد.»

اين انديشه هنوز درست در مغز پانچينللو جا نيفتاده بود كه يكي از برچسبهاي خال خاكستريش جداشد و برزمين افتاد.

از كتاب بذرهاي انگيزگر برزگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 12:41 PM  توسط زنوزی  | 

هيچ فردي صرفاً با پشت سر گذاشتن سالهاي زندگي پير نمي شود . مردم با پشت سر گذاشتن آرمان و آرزوهايشان پير مي شوند. پوست انسان با سپري شدن سالها چين وچروك مي شود ، اما از دست دادن شور و شوق زندگي روح انسان را پرچين و چروك مي سازد . دلهره ، شك وترديد،عدم اعتماد به نفس ، ترس و نوميدي و ... اينها در طول سال هاي متمادي زندگي، كمر انسان را خم مي كنند و روح انسان را به ورطة نابودي ميكشاند صرفنظر از اينكه انسان هفتاد و يك ساله يا هفده ساله است ، قلبش سرشار از عشقي اعجاب انگيز و شگفت آور است ، سرشار از شگفتي شيرين ستارگان ، پديده ها وافكار ستاره سان است ، سرشار از مبارزة بي باكانه بارويدادهاست ، سرشار از اشتهاي سيري ناپذير كودكانه براي دانستن حوادث آينده در بازي زندگي است . انسان به جواني ايمانش است ، و به پيري شك ها و ترديدهايش،به جواني اعتماد به نفسش است و به پيري بيم هايش ؛ به جواني اميدش است ، به پيري نوميديش.

 

از كتاب بذرهاي انگيزگر برزگر

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 12:18 PM  توسط زنوزی  | 
مهربان پروردگار! به پاسداشت مهرورزی تو، روزه گرفتیم و اکنون به نماز فطرت، پاک میرویم و در آبی رحمتت روح و جان می شوییم و تن پوش آمرزش بر تن می نماییم. در این لحظه های سبز استجابت، شاخه های نخل آرزو را در دست می گیریم و ظهور موعود آخرین را از تو میخواهیم.

"اللهم اهل الکبریاء و العظمة و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوى و المغفرة اسالک بحق هذا الیوم الذى جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلى الله علیه و آله ذخرا و شرفا و کرامة و مزیدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى کل خیر ادخلت فیه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من کل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد صلواتک علیه و علیهم اللهم انى اسالک خیر ما سالک به عبادک الصالحون و اعوذ بک مما استعاذ منه عبادک المخلصون".

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 8:8 AM  توسط زنوزی  | 

علي شق القمر، محراب تيليت قان    قؤلاق وئر، مسجيد اوخشار، منبر آغلار

 

مناجات علی امشب ز نخلستان نمی آید صدای دلنشین شاه انس وجان نمی آید

به فرق مظهر حق و عدالت ضربتی خورده که امید حیات از آن شه خوبان نمی آید

علی در بستر مرگ است و مشغول وداع امشب به خادم گو به مسجد خسرو جانان نمی آید

یتیمی دامن مادر گرفته اشک می ریزد که ای مادر  چرا غمخوار ما طفلان نمی آید

 

التماس دعا

برگرفته از سایت:http://fomay.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 9:56 AM  توسط زنوزی  |